2021/12/08
۱۴۰۰ چهارشنبه ۱۷ آذر
دیباچه
زندگی دردناک دختری که عمه هایش او را به گدایی می فرستادند

زندگی دردناک دختری که عمه هایش او را به گدایی می فرستادند

دختری که عمه هایش او را به گدایی می فرستادند زندگی دردناکش را تعریف کرد

جامعه پویا -نمی دانم چه کسی را باید در سرنوشت سیاهم مقصر بدانم چرا که من هیچ نقشی در تصمیم گیری های زندگی ام نداشته ام و همواره دیگران سرنوشت مرا رقم زده اند چرا که...

 


زن جوان با بیان این که دیگر تحمل رفتارهای عجیب و غریب و رفیق بازی های همسرم را ندارم و قصد طلاق از او را دارم، درباره سرگذشت تاسف بار خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری سپاد مشهد گفت: چهار سال بیشتر نداشتم که طعم تلخ تنهایی را احساس کردم چرا که آن زمان پدر و مادرم از یکدیگر جدا شدند و بدین ترتیب مسیر پرفراز و نشیب و سنگلاخی زندگی من آغاز شد. پدرم که علاقه ای به مادرم نداشت آن قدر او را اذیت کرد تا بالاخره از یکدیگر جدا شدند و من به ناچار نزد پدرم ماندم. او هم سرپرستی مرا به عمه هایم سپرد و خودش با زن دیگری ازدواج کرد. با وجود این، عمه هایم برای آن که از مادرم انتقام بگیرند و او را آزار بدهند، رفتارهای بسیار بدی با من داشتند به طوری که مرا به گدایی می فرستادند.

 

از سوی دیگر خانواده مادری ام نگرانم بودند و ماهی یک بار مرا نزد خودشان می بردند اما عمه هایم اجازه نمی دادند چند روز نزد آن ها بمانم به همین دلیل خیلی زود به سراغم می آمدند و مرا به خانه باز می گرداندند. اگر چه گاهی اشک ریزان با پدرم درد دل می کردم اما او هم کاری از دستش ساخته نبود چرا که همسرش اجازه نمی داد نزد آن ها زندگی کنم. در همین حال یکی از عمه هایم که در شهر زندگی می کرد مرا نزد خودش آورد و در یک مدرسه ثبت نام کرد تا دخترش تنها نباشد اما وقتی مدیر مدرسه از طریق یکی از همسایگان از زندگی من مطلع شد، خیلی دلش به حالم سوخت و مرا به بهزیستی معرفی کرد ولی مدتی بعد مرابه بهزیستی مشهد انتقال دادند به طوری که در این مدت خیلی تغییر کردم و به دختری درس خوان تبدیل شدم. خیران هم از من حمایت می کردند. مدت ها بعد وقتی در یک موسسه خیریه ای زندگی می کردم، خانواده مادرم را پیدا کردم. آن ها مشتاق بودند هرطور شده مرا نزد خودشان ببرند. بالاخره مراحل قانونی طی شد و من تحویل مادرم شدم اما این دوره زندگی ام نیز بیشتر از 10 ماه طول نکشید چرا که نمی توانستم با اطرافیان مادرم کنار بیایم. برای فرار از سرزنش ها و تحقیرهای آن ها دوباره به بهزیستی رفتم تا این که چهار سال قبل یکی از کارکنان مرکز نگهداری دختران بی سرپرست مرا برای پسرش خواستگاری کرد. من هم برای رهایی از این وضعیت در حالی با نادر ازدواج کردم که 15 سال از من بزرگ تر بود. مادر شوهرم مرا به خانه خودشان برد و در کنار آن ها به زندگی مشترکم ادامه دادم اما نادر رفتاری پرخاشگرانه داشت و مدام مرا کتک می زد. من هم که کسی را نداشتم، مجبور بودم همه توهین ها و بی احترامی هایش را تحمل کنم. زمانی که باردار شدم تازه فهمیدم او جوانی رفیق باز و معتاد است و هیچ گونه مسئولیتی در برابر من و فرزندش احساس نمی کند.

 

او حتی پول تو جیبی اش را هم از مادرش می گیرد و با رفتارهای عجیب و غریبش مرا به شدت آزار می دهد. در این چهار سال زندگی مشترک هر بلایی به سرم آورد سکوت کردم چرا که هیچ حامی و پشتیبانی نداشتم اما اکنون درباره آینده و سرنوشت دخترم مسئولم و نمی خواهم او نیز سرنوشتی مانند من پیدا کند. با وجود این، چاره ای جز طلاق ندارم و می خواهم آینده خوبی برای دخترم رقم بزنم و باقی مانده عمرم را صرف خوشبختی او بکنم و... گزارش خراسان حاکی است، با صدور دستوری از سوی سرگرد جعفر عامری (رئیس کلانتری سپاد) بررسی های بیشتر درباره مشکلات این زن جوان در دایره مشاوره ومددکاری اجتماعی کلانتری آغاز شد.
ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی

 

صفحه اصلی گاج مارکت
کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.